تبليغاتX
خانه ای از شن و مه -

 








 

CREDENCE


شب، خسته از کار برمی‌گشتم.
دخترک کولی چند بار پیله شد و کمکی خواست. نای حرف زدن نداشتم. می‌خواستم دست به سرش کنم اما دست بردار نبود. جیبم را گشتم، چیزی پیدا نکردم. گفتم هیچی ندارم. فقط چرا، «باور» دارم، می‌خواهی؟ با سر تایید کرد.   هنوز کامل بهش نداده، از دستم قاپید و تا به خود آمدم در خم کوچه گم شد.
حالا سال‌هاست دیگر من باور ندارم !

 یکشنبه 28 مرداد1386  ، هیچ کس نوشته است.