شب باشد،
پاییز و دلتنگی هایش باشد،
سوز بادی که از لابلای لباست تا انتهای وجودت را میلرزاند، باشد؛
شب شهادت امیر مؤمنان باشد،
شب قدر هم باشد.
و تو شبانه همه طول بزرگراه را پیاده گز کنی تا دم سحر برسی به خانه.
بزرگراهی که ماشین ها از کنارت به سرعت می گذرند،
و تیرهای چراغ برقی که روشن تا خاموش.
صدایی نیست.
الهی
العفو !
سه شنبه 10 مهر1386
،
هیچ کس نوشته است.