

herat
آنقدر منتظر ماند
تا ارتفاع علفهای زیر پایش
به اندازه سیگار نیمه تمامش شد.
راه افتاد توی خیایان.
صدای زن کولی هنوز توی گوشش بود؛
« یک کاغذ سفید را مچاله کن،
بعد دوباره باز کن و با دست صافش کن.
هر چقدر هم صاف کنی، خطوطش همچنان میماند
راستی آقا، شما چند سالتان است؟ »
دنبال آینه میگشت.