تمام عصر دلگیر جمعه باران میبارد.
بوی آجـرهـای یک خانه قدیمـی پوسـیده میدهـد با آشپـزخانه نمـور
و پیرزنی با موهای سفید نشسته بر یک صندلی مقابل پنجره چوبیبا آلبومی خاک گرفته که هر شب، ثانیههای مرگ را انتظار میکشـدو یا
اتاق خالی و سرد زیر شیروانی خانههای مجلل آدمهای پولدار.
همانهایی که بوی ادکلنشان با رنگ کراواتشان همخوانی دارد
کـه آخـر سـر هـم از این زندگــی لعنتـی خستــه میشـونـد و بلیت سفـر دوبیشان را کنسـل میکننــد.
صدای لاستیکماشینها که از آسفالتخیس خیابان میگذرند را میشنوی؟
جمعه 7 اردیبهشت1386
،
هیچ کس نوشته است.